توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:48 PM
اطلاعات وبلاگ
کل بازدید : 265134
تعداد کل پست ها : 3601
تعداد کل نظرات : 0
تاریخ آخرین بروز رسانی : جمعه 3 آذر 1396
تاریخ ایجاد بلاگ : پنج شنبه 11 خرداد 1396
نویسنده وبلاگ : مهدی گلشنی
پیوندهای مفید
قرآن آنلاین
- تفسیر آیات33-34 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 214 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 10-18 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 212 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 19-25 سوره آل عمران
- شرح و تفسير حکمت 213 نهج البلاغه
- شرح و تفسير حکمت 209 نهج البلاغه
- تفسیرآیات285-286 سوره بقره
- شرح و تفسير حکمت 208 نهج البلاغه
- تفسیر آیات 1-6 سوره آل عمران
جدید ترین مطالب
مترجم وبلاگ
ساعت
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:48 PM
پرسش :
منظور از تردّد خدا چیست؟ مگر خدا کارهایش قطعی و ارادهاش «کن فیکون» نیست؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
در این جا تردد به معنای شک و تردد برای خدای متعال نیست؛ چون چنین چیزی امری محال است، بلکه تردد در این جا به معنای تعظیم و بزرگداشت مؤمن است.
همان طوری که انسان اگر به کسی علاقه داشته باشد و او را بزرگ و با عظمت بداند در بدی رساندن به او و ناراحت کردنش مردد می شود و عجله و شتاب نمی کند و اگر با کسی دشمن باشد و او را کوچک و حقیر به حساب آورد، در مجازات و بدی رساندن به او هیچ تردیدی به خود راه نمی دهد و اگر احساس خطر کند فوراً او را مجازات می کند، از این حدیث قدسی هم برداشت می شود که خدا بنده مؤمن خود را بزرگ می شمارد و برایش احترام قائل است. بر این اساس در اصل معنای حدیث چنین است: "منزلة المؤمن عندی عظیمة".
پاسخ تفصیلی:
این حدیث قدسی با مختصر تفاوتی در منابع متعددی از کتاب های حدیثی شیعه و سنی نقل شده است.[1] روایت مذکور هم در کتب حدیثی و فقهی و هم در کتب فلسفی و حکمی و هم در کتب ادعیه، با سند های صحیح، آمده است، علاوه این که مورد اتفاق همه علمای اسلام اعم از شیعه و سنی است.
با این مقدمه می پردازیم به اصل مسئله و متن کامل حدیث را از کتاب کافی ذکر می کنیم، تا پبرامون آن توضیح دهیم.
از امام صادق (ع) روایت شده است که پیامبر خدا (ص) فرمود: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَا تَرَدَّدْتُ فِی شَیْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ کَتَرَدُّدِی فِی مَوْتِ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ إِنَّنِی لَأُحِبُّ لِقَاءَهُ وَ یَکْرَهُ الْمَوْتَ فَأَصْرِفُهُ عَنْهُ وَ إِنَّهُ لَیَدْعُونِی فَأُجِیبُهُ وَ إِنَّهُ لَیَسْأَلُنِی فَأُعْطِیهِ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِی الدُّنْیَا إِلَّا وَاحِدٌ مِنْ عَبِیدِی مُؤْمِنٌ لَاسْتَغْنَیْتُ بِهِ عَنْ جَمِیعِ خَلْقِی وَ لَجَعَلْتُ لَهُ مِنْ إِیمَانِهِ أُنْساً لَا یَسْتَوْحِشُ إِلَى أَحَدٍ" ؛ هر کس به دوست من اهانت کند در کمین نبرد با من در آمده و من شتابانتر هر چیزم براى یارى دوستانم و تردید ندارم در چیزى که کنم چون تردیدم در مرگ بنده مؤمنم که ملاقات او را خواهانم و او مرگ را نخواهد و آن را از او بگردانم و راستى که او از من خواهش کند منش ببخشم و راستى که او مرا بخواند منش اجابت کنم و اگر در دنیا جز یک بنده مؤمن نباشد بدو بىنیازم از همه آفریدههایم و از ایمانش برایش همدمى سازم که از کسى هراس نکند.[2]
هر چند سئوالات مختلفی از این حدیث قدسی به ذهن ما رسد، ولی مهم ترین سؤال این است که مقصود از تردد که در این حدیث به خدای متعال نسبت داده شده چیست؟
بدیهی است که تردد اگر به معنای شک و تردید برای خدای متعال باشد امر ناشدنی و محال است؛ زیرا تردید در چیزی یا برای این است که پایان و عاقبت آن را نمی داند و یا به دلیل آن است که شاید مانعی پیش آید و نتواند آن را کامل کند که هر دو نسبت به خدای متعال محال است. لذا ظاهر این حدیث باید تأویل شود. در زیر به چند وجه اشاره می شود:
فاضل مقداد در کتاب "نضد القواعد الفقهیه" در تأویل این حدیث وجوهی را ذکر کرده است:
1. معمولاً انسان بر بدی رساندن به کسی که به او علاقه داشته باشد و او را بزرگ و با عظمت بداند متردد می شود و عجله نمی کند، ولی اگر با کسی دشمن باشد و او در نزدش حقیر و کوچک باشد در مجازات او هیچ تردیدی نمی کند و فوراً آن را اجرا می کند، بویژه در صورتی که احساس خطر کند. بنابراین تردید در هنگام عظمت و بزرگی است و عدم تردید هنگام اهانت و حقارت. به نظر می آید که این حدیث شریف دلالت بر شرف و منزلت مؤمن و تعظیم او نزد پروردگار دارد، نه معنای تردید مصطلح. در حقیقت حدیث به این جمله بازگشت می کند که "منزلة المؤمن عندی عظیمة".
2. منظور از تردد در این جا تردد بنده است؛ به این معنا که خداوند متعال برای مؤمن وضعی را پیش می آورد که او گمان می کند مرگش نزدیک شد. در این حال استعداد و آمادگی کامل برای رفتن از این جهان و اشتیاق به انجام عمل صالح پیدا می کند. سپس خدای تعالی وضع دیگری برای او به وجود می آورد که باعث آرزوهای دنیوی او می شود، در نتیجه او مشغول فراهم کردن ضروریات زندگی دنیوی خود می شود که ناگزیر از آن است. در نتیجه این عبد است که مردد می شود نه خداوند، ولی چون تردد عبد، معلول پیش آوردن اسبابی است که خدا آن اسباب را به وجود آورد و باعث این حالت در عبد شده، لذا خداوند تردد را به خود نسبت داده است. بنابراین، تردد در احوال بنده مؤمن است که گاهی به دنیا و گاهی به آخرت توجه پیدا می کند، نه در زمان قبض روح که زمان مشخص است.
3. خداوند تبارک و تعالی همیشه حالاتی را برای مؤمن پیش می آورد که مرگ را به میل خویش انتخاب کند؛ یعنی مؤمن به دلیل فرصت نداشتن برای کسب کمالات از مرگ کراهت دارد و خداوند نیز ناراحتی او را نمی خواهد. لذا حالاتی برای او پیش می آورد که نه تنها مرگ را بپذیرد، بلکه آن را تقاضا کند، بنابراین خداوند پس از این که مؤمن مرگ را برگزید در مقام قبض روح او بر می آید، بدون این که از طرف خداوند عجله ای در کار باشد. و در انسان ها چنین است که اگر کسی قدرت بر تعجیل داشته باشد و تعجیل نکند او را متردد می دانند، ولی در خداوند که تردد معنا ندارد، به این صورت است که او در این مسئله به معنایی که ذکر شد متردد است، اگر چه در واقع ترددی نیست.
مؤید این وجه روایتی است که می فرماید: وقتی ملک الموت برای قبض روح حضرت ابراهیم (ع) آمد، ابراهیم از قبض روحش کراهت داشت، لذا خداوند قبض روح او را به تأخیر انداخت تا این که یک روز پیر مردی را دید که غذا می خورد و آب دهانش از شدت پیری و ناتوانی و سستی بر محاسنش می ریخت؛ از این رو حضرت ابراهیم (ع) از خداوند تقاضای مرگ کرد؛ یعنی کراهتش از بین رفت و خواهان مرگ شد. پس مشخص می شود که هیچ گونه ترددی از طرف خداوند نبوده، بلکه فقط بر طرف کردن حالت کراهت ابراهیم (ع) از مرگ مقصود بوده که در ظاهر به شکل تردد در قبض روح ابراهیم (ع) دیده می شود. درباره حضرت موسی (ع) هم شبیه این داستان نقل شده است.
4. حتمی بودن مرگ بر بندگان، با کراهت خداوند از ناراحتی مؤمنان، با هم متعارض هستند، و این تعارض شبیه تردد است و به آن تشبیه شده که در حقیقت استعاره است.
5. در حقیقت ترددی درکار نیست، بلکه تردد فرضی منظور است؛ یعنی خداوند می فرماید: اگر بر من ترددی روا بود، در قبض روح مؤمن آن چنان ترددی می کردم که در هیچ امر دیگری این انداره تردد نمی کردم. (در این صورت تعبیر مجازی است).[3]
شبیه به این تأویلات از علامه مجلسی در مرآت العقول و شیخ بهایی در شرح اربعین ذکر شده است.[4]
بنابراین مشخص می شود که تردد در اینجا به معنای شک و تردد برای خداوند نیست.
پی نوشتها:
[1] مانند اصول کافی، باب الرضا بموهبة الایمان؛ وسایل الشیعه، باب عدم تحریم کراهة الموت؛ مرآت العقول؛ انوار البروق فی انواء الفروق، قراقی از دانشمندان اهل سنت و... .
[2] کلینی، کافی، ج2، ص 349، باب الرضا بموهبه الایمان و الصبر علی کل شیء؛ علامه مجلسی، مرآة العقول، ج 9، ص 297.
[3] فاضل مقداد، نضد القواعد الفقهیه، ج1، ص 52- 53، چاپ کتابخانه آیت الله مرعشی، قم.
[4] ر.ک: علامه مجلسی، مرآت العقول، ج 9، ص 8-297؛ شیخ بهایی، شرح اربعین، ح 35.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:46 PM
پرسش :
درصورتی که اسلام در شبه جزیره عربستان ظهور نمی کرد، آیا اَشکال توصیفی بهشت و جهنم و... همان موارد فعلی می بود؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
در این باب دو دیدگاه وجود دارد. دیدگاهی که نقش عوامل غیر دینی را در پدید آمدن دین پررنگ می سازد و دیدگاهی دیگر که نقش این عوامل را در شکل گیری دین بکلی انکار می کند .
از نظر ما هر دو دیدگاه دچار افراط و تفریط هستند و از مسیر حق و عدالت منحرف شده اند.دیدگاه درست، دیدگاه میانه ای است که از جاده معرفت دینی می گذرد. مطمئنا شرایط زمانی و مکانی و معرفتی مردم هرعصری در نحوه بیان و تبلیغ و ارشاد پیام الهی از جانب پیامبر آن قوم اثرگذار است، اما این اثر گذاری هیچگاه در حد تغییر محتوای پیام نیست.
پاسخ تفصیلی:
در این باب در تمامی ادیان دو دیدگاه وجود دارد: 1. دیدگاهی که نقش عوامل غیر دینی اعم از آبجکتیو و عینی(عوامل غیر معرفتی مثل عوامل محیطی) یا سوبژکتیو و ذهنی (عوامل معرفتی مثل معتقدات فلسفی) را در پدید آمدن دین پررنگ می سازد. یعنی دین گوهری دارد و با حفظ آن گوهر بقیه عناصر که از محیط و ... متأثر شده است و دایره آن نیز گسترده است، در محدوده دین نمی گنجند لذا اگر این دین در جای دیگر یا شرایط دیگری نازل می شد تمام این عناصر تغییر می کرد.
2. دیدگاهی دیگر که نقش این عوامل را در شکل گیری دین بکلی انکار می کند یا کم اهمیت می داند؛ یعنی تمام یا اکثر آنچه را در دین یافت می شود گوهر دین به حساب می آورد به گونه ای که اگر این دین در جای دیگر و با یک فرهنگ دیگری نیز فرستاده می شد، باز هم همینگونه بود که الان است.
طرفداران دیدگاه نخست غالباً از میان روشنفکران سکولار هستند.
جالب است که دیدگاه نخست، حداکثر به نفی حقانیت ادیان و حداقل به طرد دین از جامعه و محصور داشتن آن در حوزه شخصی افراد منجر می شود و دیدگاه افراطی دوم نیز حداکثر به تعطیل فکر و تکفیر هر گونه اندیشه دینی و حداقل به قشری گرایی و نژادپرستی می انجامد.
درباره دین اسلام نیز این دو دیدگاه وجود دارد. طبق دیدگاه نخست، اسلام یک دین عربی است که بسیاری از احکام آن برگرفته از کتاب تورات (عهد عتیق) می باشد و قرآن کتاب محمد(ص) است نه کتاب خدا، بنابراین قرآن را قرآن محمدی می نامند و معتقدند قرآن حاشیه ای بر متن جامعه عربستان قرن هفتم میلادی است.
طبق دیدگاه دوم نیز که جنبه افراطی دارد ما تنها به ظواهر مکلفیم و نبایستی در دین به نحوی فردی بیاندیشیم و راه نجات فقط در تقلید ظواهر است و اقتضائات محیطی و زمانی هیچ تاثیری در دین ندارد و همگی اموری جزمی هستند که باید مورد تقلید قرار گیرند. در این دیدگاه حتی تقلید از عربیت و سنت های قومی که ارتباطی به دین ندارد هم جزو محسنات و گاه ضروریات محسوب می شوند. [1]
از نظر ما هر دو دیدگاه دچار افراط و تفریط هستند و از مسیر حق و عدالت منحرف شده اند. دیدگاه درست، دیدگاه میانه ای است که از جاده معرفت دینی می گذرد. مطمئناً شرایط زمانی و مکانی و معرفتی مردم هرعصری در نحوه بیان و تبلیغ و ارشاد پیام الهی از جانب پیامبر آن قوم اثرگذار است، اما این اثر گذاری در حد تغییر محتوای پیام نیست. مسلماً هر پیامبری به زبان قوم خویش و در حد فهم آنان سخن گفته است و این واقعیت نباید منجر شود تا ما نتیجه بگیریم که فهم پیامبر برای خودش یا حداکثر قوم و قبیله اش حجت است یا اینکه برعکس گرفتار یک نژادپرستی عربی و تقلیدی و ناآگانه از پیامبر شویم.
بر این اساس اگر پیغمبری در بین مردمی که به زبان عبری صحبت میکنند، به پیامبری مبعوث شود باید با آنها عبری سخن بگوید تا سخن او را بفهمند. از سوی دیگر، باید برای تمثیل و توضیح پیام خود از مفاهیمی بهره بگیرد که آنها میتوانند درک کنند. پس حقیقت تاریخی زمانهای که در آن به پیامبری برگزیده شده است، در زبان قالب و محتوای پیام او تأثیر میگذارد و به این ترتیب عناصر موقعیتی در کنار عناصر ثابت در دین ظهور پیدا میکنند . با این وصف، اگر پیامبر اکرم(ص) در یک سرزمین انگلیسی زبان به پیغمبری مبعوث میشد، بیشک قرآن به زبان انگلیسی نازل میگشت و اگر در آن سرزمین به جای شتر، مردم با پنگوئن سر و کار داشتند، به جای اشاره به شگفتیهای خلقت شتر، به عجایب آفرینش پنگوئن اشاره میشد .
اما این امر باعث نمیشود که مطالب قرآن قداست و ارزش خود را از کف بدهد؛ زیرا اولاً این تفاوتها اگر پیدا میشد، فقط به حوزه ی عناصر موقعیتی که با پوسته زندگی انسانی ارتباط دارند، مربوط میشد و به ساحت عناصر ثابت که ناظر به هویت آدمی هستند، سرایت پیدا نمیکرد. به دیگر سخن، پیام جاودان دین خاتم در هر زمان و مکان یکسان است، هر چند ممکن است اگر در زمان و مکان دیگری ظهور پیدا میکرد، زبان و قالب و محتوای آن در بخش موقعیتی دستخوش تغییر میشد . [2]
در مورد توصیف بهشت و جهنم نیز باید گفت، عناصری که در تصاویر ارائه شده از بهشت و جهنم ارائه شده در تطابق با فطرت انسانی بوده و تمثل معانی و حقایق و تجسم اعمال محسوب می شوند؛ یعنی از نظر زیبایی شناختی، زیبایی های وصف شده در بهشت با روح و فطرت انسان گره خورده است و همگان خواهان اویند و اساسا در بهشت هر آنچه را انسان طلب کند برایش فراهم است. [3] بله ممکن است بیان برخی خصوصیات و تأکید بر آن ها، متاثر از محیط مخاطبین باشد که این هم امری طبیعی محسوب می شود. لذا باید بین این دو نکته ظریف تمایز قائل شد.
از طرفی می دانیم که محل نزول قرآن طبق نص قرآن و روایاتِ حضرات معصومین، ذهن یا عقل پیامبر نبوده، تا عوامل سوبژکتیوی و معرفتی (ذهنیت پیامبر) در خلق آن تاثیر ذاتی داشته باشد، بلکه «قلب» ایشان محل نزول کلام حق بوده است که محل دریافت حقایق امور است.
پی نوشتها:
[1] علمای اخباری و آثاری که نگاشته اند، در راستای این دیدگاه فهمیده می شوند.
[2] اقتباس از جوابislamquest.net/fa/archive/question/3175.
[3] قرآن می فرماید: «یُطافُ عَلَیْهِمْ بِصِحافٍ مِنْ ذَهَبٍ وَ أَکْوابٍ وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ وَ أَنْتُمْ فیها خالِدُونَ» زخرف : 71
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
در چه صورت می توان به نیابت از پدر و مادر نماز به جا آورد؟
پاسخ :
نیابت در نماز و روزه از براى انسان زنده جایز نیست. بر هر فرد مکلف واجب است که نماز های واجب خود را، به هر نحوی که می تواند (ایستاده، نشسته، خوابیده و یا حتی با اشاره) خود به جا آورد.
حضرت امام خمینی (ره) و سایر مراجع دیگر فرموده اند:
"تا انسان مىتواند بنشیند نباید خوابیده نماز بخواند و اگر نتواند راست بنشیند، باید هر طور که مىتواند بنشیند و اگر به هیچ قسم نمىتواند بنشیند، باید به پهلوى راست بخوابد و اگر نمىتواند، به پهلوى چپ و اگر آن هم ممکن نیست به پشت بخوابد، به طورى که کف پاهاى او رو به قبله باشد".[1]
همچنین عبادات واجبی را که انجام نداده، باید در حال حیات خود قضا کند. حضرت امام خمینی و سایر مراجع دیگر در این زمینه نیز فرموده اند: "تا انسان زنده است اگر چه از خواندن نماز قضاهاى خود عاجز باشد، دیگرى نمىتواند نمازهاى او را قضا نماید".[2]
بنابراین، تا زمانی که پدر و مادر زنده باشند نمی توان به نیابت از آنان نمازهای واجب شان را به جا آورد، ولی خواندن نمازهای مستحبی به نیابت از آنان صحیح است.
پی نوشتها:
[1]. توضیح المسائل (المحشى للإمام الخمینی)، ج 1، ص 541، مسأله 971.
[2]. توضیح المسائل (المحشى للإمام الخمینی)، ج 1، ص 757 مسأله 1387.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
آیا بچه ها هم موقع جان دادن عذاب می کشند؟ آیا بعد از جان دادن به واسطه پاک بودن به بهشت می روند؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
خدای رحمان و رحیم، مهربان تر از آن است که بندگان خود را گرفتار عذاب نماید، بلکه این خود انسان ها هستند که با انجام اعمال زشت و ناروا و ظلم ستم به یکدیگر خود را مستحق عذاب ساخته اند. حال چگونه می توان تصور نمود که کودکان معصوم و فرزندان نازنینی که عمر بسیار کوتاهی در این دنیا داشته اند، دچار عذاب اخروی شوند! به یقین چنین گمانی سوء ظن به خدا محسوب می شود. عذاب جان دادن و عذاب قبر نیز هیچ کدام بی علت نبوده و همگی متأثر از گناهان و دلبستگی های ناحق و ناروا نسبت به امور دنیوی هستند، بنابراین چگونه این عذاب ها می توانند متوجه پاکان و کودکان معصومی باشند که تمثّل فرشتگان الاهی در زمین هستند.
پاسخ تفصیلی:
خدای رحمان و رحیم، مهربان تر از آن است که بندگان خود را گرفتار عذاب نماید، بلکه این خود انسان ها هستند که با انجام اعمال زشت و ناروا و ظلم ستم به یکدیگر خود را مستحق عذاب ساخته اند. حال چگونه می توان تصور نمود که کودکان معصوم و فرزندان نازنینی که عمر بسیار کوتاهی در این دنیا داشته اند دچار عذاب اخروی شوند؛ به یقین چنین گمانی سوء ظن به خدا محسوب می شود. عذاب جان دادن و عذاب قبر نیز هیچ کدام بی علت نبوده و همگی متأثر از گناهان و دلبستگی های ناحق و ناروا نسبت به امور دنیوی هستند، بنابراین چگونه این عذاب ها می توانند متوجه پاکان و کودکان معصومی باشند که تمثّل فرشتگان الاهی در زمین هستند. جان دادن برای انسان پاک و مؤمن طبق روایات همچون بو کردن گلی است. [1] بلکه چه بسا این که با شفاعت کودکان انسان های مؤمن - به دلیل پاکی و معصومیت و جایگاهی که نزد خداوند دارند - والدین آنها هم اگر خطایی داشته باشند، مورد رحمت و مغفرت الاهی واقع خواهند شد.
در این جا تنها به بخشی از روایات که در این زمینه وارد شده و نشانگر دیدگاه اسلام در این رابطه است، اشاره می کنیم.
1. امام صادق (ع) فرمودند: هرگاه کودکی از مؤمنان از دنیا رفت، منادی در ملکوت آسمان و زمین ندا می دهد که فلانی فرزند فلانی از دنیا رفته است، اگر پدر یا مادر یا یکی از بستگان مؤمن او از دنیا رفته باشد کودک را به نزد او می برند تا از او پرستاری کند و اگر کسی یافت نشد، او را به حضرت فاطمه (س) می سپارند و آن حضرت، تا زمانی که یکی از پدر یا مادر یا نزدیکانش به او ملحق شوند، از کودک نگهداری می کنند و بعد کودک را به آن فرد تحویل می دهند. [2]
2. باز از امام صادق (ع) نقل شده است: [3] خدای بزرگ ابراهیم و ساره را متکفل نگهداری از کودکان مؤمنان قرار داده است؛ در قصری با شکوه از درّ بهشتی. و در روز قیامت این کودکان را لباس نیکو پوشانده و خوش بو می کنند و آنان را به پدر و مادرشان هدیه می دهند. این کودکان پادشاهانی هستند در بهشت همراه با والدینشان و این است معنای قول خداند که می فرماید: «کسانی که ایمان آوردند .... فرزندان آنها را به آنان لاحق می کنیم». [4]
3. از پیامبر بزرگ اسلام (ص) نقل شده است که فرمودند: کودکان مؤمنان در روز قیامت آن گاه که زمان حسابرسی خلایق می رسد حاضر می شوند. خدای تعالی به جبرئیل می فرماید: اینان را به بهشت وارد کن؛ کودکان بر دروازه های بهشت می ایستند و از پدران و مادران خود سؤال می کنند. خازن بهشت به آنان می گوید: آنان مثل شما نیستند و گناهان و خطاهایی دارند که باید از آن بازخواست شوند. کودکان صدای خود را با گریه بلند می کنند؛ پس خدای تعالی می فرماید: ای جبرئیل این چه صدای گریه و زاری است که بلند شده است؟ جبرئیل عرض می کند: خدایا! تو خود از من داناتری، اینان کودکان مؤمنان هستند و می گویند ما وارد بهشت نخواهیم شد تا زمانی که پدران و مادران ما وارد بهشت شوند. پس خدای تعالی می فرماید: ای جبرئیل در میان جمع وارد شو و دست پدران و مادران آنان را بگیر و همراه کودکان – به خاطر رحمتی که دارم - وارد بهشت کن. [5]
4. باز از رسول گرامی اسلام (ص) نقل شده است: کودکان امت محمد (ص) در روز قیامت در زیر عرش در کنار حوض های بهشتی جمع می شوند، خداوند از حال آنان مطلع می شود می فرماید: چه شده است که سرهایتان را به سوی من بلند کرده اید: می گویند ای پروردگار ما! پدران و مادران ما در عطش گرفتارند و آن گاه ما در کنار حوض های بهشتی هستیم. پس به آنان وحی می شود: وارد صفوف قیامت شوید و پدران و مادران خود را سیراب کنید. [6]
پی نوشتها:
[1] شیخ حر عاملی، الجواهر السنیّة، ص 626، انتشارات دهقان؛ نوادر راوندی، ص10 .
[2] شیخ صدوق، الفقیه، ج 3، ص490، انتشارات جامعه مدرسین، 1413 ق. "قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِذَا مَاتَ طِفْلٌ مِنْ أَطْفَالِ الْمُؤْمِنِینَ نَادَى مُنَادٍ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَلَا إِنَّ فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ قَدْ مَاتَ فَإِنْ کَانَ مَاتَ وَالِدَاهُ أَوْ أَحَدُهُمَا أَوْ بَعْضُ أَهْلِ بَیْتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ دُفِعَ إِلَیْهِ یَغْذُوهُ وَ إِلَّا دُفِعَ إِلَى فَاطِمَةَ ع تَغْذُوهُ حَتَّى یَقْدَمَ أَبَوَاهُ أَوْ أَحَدُهُمَا أَوْ بَعْضُ أَهْلِ بَیْتِهِ فَتَدْفَعُهُ إِلَیْهِ".
[3] همان، "عن أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى کَفَّلَ إِبْرَاهِیمَ وَ سَارَةَ أَطْفَالَ الْمُؤْمِنِینَ یَغْذُوَانِهِمْ بِشَجَرَةٍ فِی الْجَنَّةِ لَهَا أَخْلَافٌ کَأَخْلَافِ الْبَقَرِ فِی قَصْرٍ مِنْ دُرَّةٍ فَإِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ أُلْبِسُوا وَ طُیِّبُوا وَ أُهْدُوا إِلَى آبَائِهِمْ فَهُمْ مُلُوکٌ فِی الْجَنَّةِ مَعَ آبَائِهِمْ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإِیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ".
[4] الطور، 21.
[5] محدث نوری، مستدرک الوسائل، ج 2، ص390، موسسه آل البیت، 1408ق. "عَنْ أَعْلَامِ الدِّینِ لِلدَّیْلَمِیِّ عَنِ النَّبِیِّ ص قَالَ تَجِیءُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَطْفَالُ الْمُؤْمِنِینَ عِنْدَ عَرْضِ الْخَلَائِقِ لِلْحِسَابِ فَیَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى لِجَبْرَئِیلَ ع اذْهَبْ بِهَؤُلَاءِ إِلَى الْجَنَّةِ فَیَقِفُونَ عَلَى أَبْوَابِ الْجَنَّةِ وَ یَسْأَلُونَ عَنْ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ فَتَقُولُ لَهُمُ الْخَزَنَةُ آبَاؤُکُمْ وَ أُمَّهَاتُکُمْ لَیْسُوا کَأَمْثَالِکُمْ لَهُمْ ذُنُوبٌ وَ سَیِّئَاتٌ یُطَالَبُونَ بِهَا فَیَصِیحُونَ صَیْحَةً بَاکِینَ فَیَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى یَا جَبْرَئِیلُ مَا هَذِهِ الصَّیْحَةُ فَیَقُولُ اللَّهُمَّ أَنْتَ أَعْلَمُ هَؤُلَاءِ أَطْفَالُ الْمُؤْمِنِینَ یَقُولُونَ لَا نَدْخُلُ الْجَنَّةَ حَتَّى یَدْخُلَ آبَاؤُنَا وَ أُمَّهَاتُنَا فَیَقُولُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى یَا جَبْرَئِیلُ تَخَلَّلِ الْجَمْعَ وَ خُذْ بِیَدِ آبَائِهِمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ فَأَدْخِلْهُمْ مَعَهُمُ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِی".
[6] . همان، ج2، ص401، "قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَجْمَعُ اللَّهُ أَطْفَالَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِی حِیَاضٍ تَحْتَ الْعَرْشِ قَالَ فَیَطَّلِعُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ اطِّلَاعَةً فَیَقُولُ مَا لِی أَرَاکُمْ رَافِعِی رُءُوسِکُمْ إِلَیَّ فَیَقُولُونَ یَا رَبَّنَا الْآبَاءُ وَ الْأُمَّهَاتُ فِی عَطَشِ الْقِیَامَةِ وَ نَحْنُ فِی هَذِهِ الْحِیَاضِ قَالَ فَیُوحِی اللَّهُ إِلَیْهِمْ أَنِ اغْرِفُوا فِی هَذِهِ الْآنِیَةِ مِنَ الْحِیَاضِ ثُمَّ تَخَلَّلُوا صُفُوفَ الْقِیَامَةِ فَاسْقُوا الْآبَاءَ وَ الْأُمَّهَاتِ".
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
آیا خوردن گوشت در اسلام اشکالی ندارد؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
گیاهان و میوه ها و گوشت جانوران از ابتدایی ترین غذاهای انسان بوده است، انسان ها جدای از دستورات دینی، روش افراطی یا تفریطی در مصرف گوشت دارند، در سنت بودا خوردن تمامى گوشتها تحریم شده، و طرف افراط آن را برخی در آفریقا، اروپا و غرب یا شرق دور پیش گرفتهاند، که از خوردن هیچ گوشتى حتى گوشت انسان امتناع ندارند. مقایسه انسان با حیوانات وحشی صحیح نیست، آیا چون حیوانات وحشی گوشت خوارند انسان نباید از گوشت استفاده کند؟ آیا همه حیوانات وحشی مانند انواع آهوها و زرافه ها و... از گوشت تغذیه می کنند؟ آیا حیوانات درنده ای همچون خرس از سبزیجات و علف ها و حتی عسل استفاده نمی کند؟ آیا می شود به همین دلیل گفت که انسان نباید از سبزیجات و عسل استفاده کند؟
پاسخ تفصیلی:
انسان مانند دیگر موجودات زنده، برای ادامه زندگی احتیاج به تغذیه دارد و مصادیق تغذیه اش را از ابتدای خلقت، درک کرده است. خوردن گیاهان و میوه ها و گوشت جانوران از ابتدایی ترین غذاهای او بوده است، همان طور که خوردن خاک و چوب و سنگ و برخی دیگر از مواد طبیعی را هیچ وقت و شاید بیش از یک بار امتحان نکرده است! بنابراین هر آن چه را که برای دستگاه هاضمه اش قابل هضم بوده است مورد استفاده قرار می داده است. بعد از پیدایش ادیان و با توجه به اتصال انسان به وحی الاهی غیر از غریزه و طبع انسان که انتخاب گر غذایش بود و طبیعتاً غذاهای ملائم با طبع را می پذیرفت، برخی دیگر از غذاها با این عنوان که می تواند اثرات روحی نامطلوبی بر انسان بگذارد مورد تحریم دین الاهی قرار گرفت، از آن جمله می توان به تحریم گوشت خوک اشاره کرد.[1]
انسان ها جدای از دستورات دینی، روش افراطی یا تفریطی در مصرف گوشت دارند، در سنت بودا خوردن تمامى گوشتها تحریم شده، و پیروان این سنت هیچ حیوانى را حلال گوشت نمىدانند، و این طرف تفریط در مساله خوردن گوشت است، و طرف افراط آن را برخی در آفریقا، اروپا و غرب یا شرق دور پیش گرفتهاند، که از خوردن هیچ گوشتى حتى گوشت انسان امتناع ندارند.[2]
و اما اسلام در بین آن سنت تفریطى و این روش افراطى راهى میانه را رفته، از بین گوشتها هر گوشتى که طبیعت انسانهاى معتدل و یا به عبارتى طبیعت معتدل انسان ها آن را پاکیزه و مطبوع مىداند[3]، در تحت عنوان کلى «طیبات»[4] حلال کرده، و سپس این عنوان کلى را به چهار پایان یعنى بهائم که عبارتند از گوسفند و بز و گاو و شتر و در میان پرندگان به هر پرنده ای که گوشتخوار نباشد- که علامتش داشتن سنگدان و پرواز به طریق بال زدن و نداشتن چنگال است- و در آبزیها به ماهیانى که فلس دارند، به آن تفصیلى که در کتب فقه آمده، تفسیر کرده است.
بنابراین اولاً:خوردن گوشت در طول تاریخ بشریت بوده است،ثانیاً: مقایسه انسان با حیوانات وحشی صحیح نیست، آیا چون حیوانات وحشی گوشت خوارند انسان نباید از گوشت استفاده کند؟ آیا همه حیوانات وحشی مانند انواع آهوها و زرافه ها و... از گوشت تغذیه می کنند؟ آیا حیوانات درنده ای همچون خرس از سبزیجات و علف ها و حتی عسل استفاده نمی کند؟ آیا می شود به همین دلیل گفت که انسان نباید از سبزیجات و عسل استفاده کند؟
بله! می توان گفت برخی از صفات حیوان از طریق گوشت به خورنده آن منتقل می شود، و بعید نیست که تغذیه از گوشت حیوانات درنده صفت، قساوت و درندگى را در انسان تقویت نماید، و نیز به همین دلیل در اسلام حیوانات جلاّل یعنى حیواناتى که از نجاست تغذیه مىکنند تحریم شده است.[5]
در پایان برخی از احادیث مربوط به خوردن گوشت را بیان می کنیم:
1 . روایات متعددی داریم که گوشت بهترین غذای دنیا است.[6]
2. در روایتی امام صادق (ع) می فرمایند:" خوردن گوشت موجب رویش گوشت در بدن می شود، هر کس 40 روز گوشت نخورد، به سوء خُلق گرفتار می شود.[7] در روایتی پیامبر (ص) می فرماید: هر کس 40 روز گوشت نخورد با توکل بر خدا، قرض کند و گوشت بخورد.[8]
پی نوشتها:
[1]بقره/ 173،«خداوند، تنها (گوشت) مردار، خون، گوشت خوک و آنچه را نام غیرِ خدا به هنگام ذبح بر آن گفته شود، حرام کرده است.»
[2]طباطبایی،محمد حسین،ترجمه المیزان، ج5، ص 295، دفتر انتشارات اسلامى جامعه ى مدرسین حوزه علمیه، قم، قم،1374شمسی.
[3]همان.
[4]مؤمنون/51،«اى پیامبران! از غذاهاى پاکیزه بخورید.»
[5] نک: مکارم شیرازی،ناصر،تفسیر نمونه، ج4، ص 262،دار الکتب الإسلامیة، تهران،1374.
[6] کلینی، محمد بن یعقوب، کافی ج 6 ص 308، دار الکتب الإسلامیة، تهران،1365، «بَابُ فَضْلِ اللَّحْمِ »،ِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ سَیِّدِ الْآدَامِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ فَقَالَ اللَّحْم.
[7]همان،عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ اللَّحْمُ یُنْبِتُ اللَّحْمَ وَ مَنْ تَرَکَ اللَّحْمَ أَرْبَعِینَ یَوْماً سَاءَ خُلُقُه.
[8]همان،قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَتَى عَلَیْهِ أَرْبَعُونَ یَوْماً وَ لَمْ یَأْکُلِ اللَّحْمَ فَلْیَسْتَقْرِضْ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیَأْکُلْهُ.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
روایت نسبتاً معروفی است که از پیامبر اکرم (ص) که دروغ گفتن در چند مورد را تجویز کرده اند، سند و دلالت این روایت چگونه است؟
پاسخ :
شرح پرسش:
با سلام؛ روایت نسبتاً معروفی است که از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم که دروغ گفتن در چند مورد را تجویز کردهاند، از جمله دروغ شوهر به زنِ خود. الف. این روایت از نظر سند در چه حدّ است؟ ب. از نظر دلالت و محتوا چطور؟ آیا مخالف قرآن کریم نیست؟ ج. اگر این روایت و تجویز آن صحیح است، منظور چه نوع دروغ و در چه مواردی است؟ مخصوصاً با توجّه به اینکه غالب دروغها (اعمّ از خرد و کلان) بالآخره منکشف و فاش میشود، آیا دروغ گفتن به همسر در واقع گامی به سوی سست شدن رابطه و بنیان زناشویی و محبّت و اعتماد طرفین نیست؟
پاسخ اجمالی:
اگر چه دروغ یکی از گناهان بزرگ است ولی برای به دست آوردن برخی از مصالح مهم تر که در دین اسلام مشخص شده است، احیاناً جایز شمرده شده است. اگر روایات وارده در باره این موضوع را بپذیریم، دروغ مرد به همسرش وقتی جایز می شود که موجب اصلاح و تقویت بنیان خانواده شود، ولی فقهاء با توجه به برخی از مشکلات سندی و دلالتی، احادیث موجود درباره جواز دروغ گفتن مرد به همسرش را قبول نکرده اند.
پاسخ تفصیلی:
دروغ یکی از گناهان و حرام های [1] بزرگی است که دین مبین اسلام به شدت با آن برخورد کرده است. [2] ولی با توجه به حرمت آن، گاهی اوقات جهت برخی از مصالح مهم؛ مانند حفظ جان و ناموس یا مال قابل توجه، دروغ جایز شمرده شده است. [3]
در موضوع دروغ مرد به همسرش باید به چند نکته توجه کنیم:
الف: اگرچه دروغ و کذب جنبه خبری دارد و به خبری گفته می شود که مطابق واقع نباشد، اما طبق نظر برخی و یا شاید بتوان گفت در عرف، به وعده ای که شخص می دهد و آن را انجام نمی دهد اگر چه از مقوله انشاء است نیز دروغ اطلاق می شود. البته در این صورت بین دروغ و وعده، عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی گاهی دروغ تحقق می گیرد ولی هیچ خلف وعده ای نیست و گاهی خلف وعده است و دروغ نیست و گاهی مانند آن که مرد به همسرش بگوید: فردا فلان کار را انجام می دهم و قصد انجام دادن نداشته باشد، هم دروغ است و هم خلف وعده. [4]
ب: مرحوم شیخ حر عاملی دو روایت در باب دروغ مرد به همسرش درباره وعده هایی که می دهد، آورده است. در این دو روایت و در کنار دروغ به همسر به مواردی اشاره می کند که نوعی اصلاح ذات البین یا حفظ جان در کار است. [5] پس بنابراین شاید بتوان دروغ گفتن به همسر را در چنین فضایی تبیین کرد، به این بیان که هر گاه به خاطر موضوع و خواسته ای روابط زن و شوهر به مرحله ای برسد که نیاز به اصلاح داشته باشد، مرد می تواند جهت اصلاح رابطه خود با همسرش، دست به چنین عملی بزند. پس [6] اگر کلام خلاف واقع مرد به همسرش،موجب از بین رفتن اعتماد و به هم خوردن رابطه او با همسرش(هرچند در آینده) می شود،دادن چنین وعده هایی و دروغ گفتن نیز حرام می شود. به همین سبب برخی گفته اند: دروغ گفتن حرمت ذاتی ندارد بلکه حرمت،حلیت و کراهت آن وابسته به متعلقش است،و چه بسا بتوان برخی روایات [7] را جهت تأیید آن بیان نمود. [8]
ج: اما فقهاء بزرگ شیعه با توجه به روایات فراوان و ادله محکمی که در باب حرمت کذب وجود دارد، روایات وعده دروغ به همسر را دارای مشکلات اساسی می دانند که بیان می شود:
1 . ضعف سند روایت [9] : روایت اول را شیخ حر عاملی از کتاب «من لا یحضره الفقیه» شیخ صدوق آورده است که جهت بررسی سندی آن، ناگزیر باید سندش ذکر شود: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَ أَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (ع)عَنْ آبَائِهِ (ع). [10]
حماد بن عمرو: در هیچ کدام از کتاب های رجالی مطلبی در توثیق یا تضعیفش وارد نشده است.
انس بن محمد: ایشان نیز از اشخاص مجهولی است که مطلبی برای روشن شدن وضعیتش بیان نشده است.
پدر انس بن محمد: ایشان نیز از مجاهیل این روایت اند.
روایت دوم را شیخ حر عاملی از کتاب خصال شیخ صدوق نقل می کند که سندش از این قرار است: «فِی الْخِصَالِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ أَبِی الْحُسَیْنِ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْمُحَارِبِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِه..» [11]
احمد بن حسین بن سعید: وی را ضعیف و جزء غالیان شمرده اند. [12]
ابوالحسن حضرمی: این شخص از مجاهیل است و مطلبی برای او بیان نشده است.
محمد بن سعید: ایشان نیز شناخته شده نیست.
المحاربی: ایشان نیز از مجاهیل این روایت است.
در نتیجه روایت از نظر سند مورد قبول نیست.
2. اجمال در مقصود از روایت [13] : آیا منظور جواز تخلف از وعده است که در این صورت حرف جدیدی نیست زیرا خلف وعده نسبت به همسر یا غیر همسر حرام نمی باشد [14] ،آیا منظور از وعده به همسر خبر از خلاف واقع است یا منظور همان ظاهرش یعنی وعده است که انشاء است نه خبر؟ آیا جواز دروغ در همه حالات است یا وقتی که موجب اصلاح ذات البین شود؟ همه این سؤالات و دیگر سؤالاتی که شما در سؤالتان مطرح کرده اید باعث شده است که فقهاء عظام دلالت این روایات را مجمل بدانند.
نتیجه: با توجه به مشکلات سندی و دلالی این روایات، فقهاء بزرگ شیعه دروغ گفتن به همسر را جایز نمی دانند [15] ، مگر اینکه مصلحت مهمی در کار باشد که البته این اختصاصی به دروغ مرد نسبت به همسرش ندارد و شامل همه می شود و جز مجوزات کلی دروغ است.
پی نوشتها:
[1] امام خمینی،روح الله، المکاسب المحرمة ، ج2، ص 60، باب (حرمة الکذب فی الجملة ضروریة) ، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، قم، 1415.
[2] برای آگاهی از برخی روایات به سؤالislamquest.net/fa/archive/question/2498 (موارد جواز دروغ گفتن) همین سایت مراجعه کنید.
[3] تبریزى، ابو طالب تجلیل،التعلیقة الاستدلالیة على تحریر الوسیلة، ص 424، موسسه عروج.
[4] : خویى، سید ابو القاسم موسوى،مصباح الفقاهة (المکاسب)، ج1، ص 391،بی تا، بی جا.
[5] روایت می گوید: «ازعلى(ع) نقل شده که رسول خدا (ص) فرمود: در سه مورد دروغ گفتن نیکوست: نیرنگ در جنگ، وعده به همسر و اصلاح میان مردم.»،نک: حر عاملی،محمد بن حسن، وسائلالشیعة، ج 12، ص 252، مؤسسه آل البیت علیهم السلام،قم، 1409.
[6] با توجه به دلیل فحوا می توان چنین استنباطی را به دست آورد.
[7] یا علیّ، إنّ اللّه أحبّ الکذب فی الصلاح، و أبغض الصدق فی الفساد، نک: وسائلالشیعة، ج 12 ص 252.
[8] نک: المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج2، ص140.
[9] المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج2، ص 140؛ صدر، شهید سید محمد، ما وراء الفقه، ج10، ص 323، دار الأضواء للطباعة و النشر و التوزیع،بیروت، 1420.
[10] وسائلالشیعة ، ج 12 ص 252.
[11] همان.
[12] نجاشى، ابو الحسن احمد بن على بن احمد، رجالالنجاشی ص 77 ، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، 1407.
[13] المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج2، ص140.
[14] ما وراء الفقه، ج10، ص 324.
[15] و کیف کان الأحوط لو لم یکن الأقوى عدم جوازه، نک: المکاسب المحرمة (للإمام الخمینی)، ج2، ص140؛ طباطبائى حکیم، سید محسن، منهاج الصالحین (المحشى للحکیم)، ج2، ص 15، دار التعارف للمطبوعات،بیروت،1410؛ خویى، سید ابو القاسم موسوى، منهاج الصالحین (للخوئی)، ج2، ص 10، نشر مدینة العلم، قم،1410.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
آیا در هدایت بندگان قابلیت شرط است یا شرط نیست؟ اگر شرط است، پس چگونه عیسی ناصری در بدو تولد (از قول قرآن) به مقام عبداللهی و نبوت مفتخر گردید؟
پاسخ :
شرح پرسش:
آیا در هدایت بندگان قابلیت شرط است یا شرط نیست؟ اگر شرط است، پس چگونه عیسی ناصری در بدو تولد (از قول قرآن) به مقام عبداللهی و نبوت مفتخر گردید؟ زیرا مقام عبودیت نیاز به تلاش وافی دارد، همچون حضرت ابراهیم که در سن پیری و با گذراندن آن همه مصائب از امتحانات سخت سربلند بیرون آمد. و اگر شرط نیست، پس چرا در مسیر عبودیت این همه تلاش و استقامت در راه رسیدن به مقام بندگی سفارش شده است؟ آیا همه انسانها بر فطرت یکسان آفریده نشده اند؟ پس چرا خداوند در حق مسیح چنین کرد و در حق دیگران چنان؟ شاید بگویید معجزه مسیح در گاهواره برای نجات دادن مادرش از تهمتی بود که به او زده بودند! اما دلیلی ندارد که خداوند برای اثبات بی گناهی مادر عیسی مقام عبودیت (که بالاترین مقام است) و نبوت را به وی اعطا نماید. مسیح هم می بایستی هم چون ابراهیم و ایوب و پیامبر اسلام اثبات قابلیت می کرد تا لایق هدایت (ایصال اللمطلوب) می گردید. من معتقدم که خداوند در حق مسیح قبل از به فعلیت رسیدن توانایهایش برای پیامبری نشان داده است که نابرده رنج، گنج مسیر می شود! و این برخلاف عدالت پروردگار است. شما چه دیدگاهی دارید؟ منتظر پاسخ مناسبتان هستم. باسپاس از پیگیری و ارسال پاسخنامه شما.
پاسخ اجمالی:
در پاسخ به مسئله معجزات کودکیِ برخی انبیا و همینطور ائمه معصومین و نحوه سازگاری آن با عدل و حکمت الاهی و بحث قابلیت، مطالب مختلفی عنوان شده و فی الجمله می توان گفت که این معجزات در حکم اخبار از مقاماتی هستند که خود نبی یا امام در اثر قابلیت و عمل اختیاری استحقاق آن را در آینده به اثبات کاملی خواهد رساند و از همین روی خداوند می داند که امر خود را در چه جایگاهی باید قرار دهد. این مطلب در مورد حضرت مسیح (ع) نیز کاملا صادق است و اینگونه نبوده است که آن حضرت بدون اختیار خود و پذیرش ابتلائات و مجاهدات به چنین مقامی رسیده باشند.
اما بحث قابلیت و فیض الهی بطور کلی بحث گسترده ای است که باید به تمامی جوانب آن به دقت پرداخته شود.
پاسخ تفصیلی:
مکتب اختیار و عدل(در برابر مکتب جبر و جهل)
مقدمه
یکی از افتخارات تشیع تاکید و ترویج دیدگاه عدلیه در مورد خداوند و مخلوقات، در تمامی جوانب آن است. از تبعات مکتب عدل مسؤل دانستن انسان در قبال خویشتن است. این دیدگاهِ برحق در مورد خدا و انسان و جهان، باعث آزاد شدن میل و انگیزش هر انسانی برای نیل به بالاترین مقامات شده و هیچ مانعی را برای تحقق منزلت و استعداد ذاتی او برحق و موجه نمی داند بر اساس این دیدگاه هیچ انسانی نمی تواند خود را در قبال عدم نیل به چنین جایگاهی و در قبال سقوط در گمراهی و تباهی مسؤل نداند. همان مقامی که والاترین مقامات ممکن در عالم هستی محسوب می شود یعنی مقام خلافت اللهی که انسان را در تمامی خلقت جانشین صفات خدائی می داند.
اساسا گرایش به جبر بر خلاف ظاهر خدامحوری که دارد حاصل تعارض و جدال با خداوند و عدم معرفت نسبت به خویشتن است. و نخستین بنیان گذار آن ابلیس است که در قبال سرپیچی خود، خداوند را متهم می سازد که باعث اغواء و گمراهی او شده است: «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ»[1]؛شیطان گفت: خدایا، چنان که مرا اغوا کردی و به گمراهی کشاندی من نیز در زمین (هر باطلى را) در نظر فرزندان آدم جلوه مىدهم و همه آنها را به گمراهى و هلاکت خواهم کشاند.
حال آنکه علت سرپیچی ابلیس فقط و فقط غرور و حسادت خود او در پذیرفتن جایگاه انسان بود و نه جبر سرنوشت یا اغوای خداوند.
یکی دیگر از تبعات دیدگاه عدلیه این است که افعال الهی را خارج اقتضا عدل و حکمت نمی داند و این گونه نیست که فعل قبیح و ظلم اگر از خدا صادر شد قبیح نباشد با این استدلال که خداوند از آنچه انجام می دهد قابل بازخواست نیست.
بر این اساس هیچ امری در عالم خالی از حکمتی عادلانه، از جانب خداوند نیست. حسن و قبح افعال ذاتی است و بر خواسته از عاملی قراردادی و تحمیلی و خارجی نیست. و از طرفی این حسن و قبح و ظلم و عدل هم برای انسان عارف به حقایق امور، قابل درک است.
بنابراین حکمت و عدل در موضوعات عالم هستی ذاتا وجود داشته و قابل درک است هرچند برای برخی قابل وصول نیست یا حتی دچار شبهه ظلم در عالم خلقت شده اند اما این فقط حاصل ضعف و نقصان معرفتی است و از دیدگاه انسان کامل عدل الاهی در تمامی خلقت جاری و ساری است.
شبهه جبر
شیهه جبر همواره در تاریخ ادیان از جنبه های مختلفی مطرح بوده و با عباراتی متفاوت بیان شده است. گاه صورتی مقدس به خود گرفته و گاه نیز همچون یک اعتراض به خداوند و متهم نمودن خداوند خود را نشان داده است. تمامی این توهمات در مورد خداوند برخواسته از عدم علم نسبت به حقایق عالم بوده و گاهی هم در عین علم، طی فرآیندی خود ساخته و بطور عمدی در ذهن و دل انسان ریشه دوانیده است. چرا که اکثر انسان ها دوست دارند که هرچیزی غیر از خود را مسئول چگونه بودن خود بدانند و این غیر، در صورت مذهبی خود تبدیل به خداوند شده است.
معرفت به چند مسئله در مورد قوانین عالم هستی و در مورد خداوند و انسان بنیان این شیهه را به کلی منهدم می کند هرچند ذهن ماهیت اندیش دوباره و دوباره از این حقیقت گریزان بوده و می تواند از زوایای دیگری همین شبهه را برای خود ایجاد کند.
مفهوم عدالت
در اینجا به نکته ای مهم لازم است متذکر شویم که ، یکی از ریشه های اصلی این انحراف(جبر) بازگشت به مفهوم عدالت دارد. برخی عدالت را به معنای تساوی امور دانسته اند و هرگونه تفاوتی در مقامات و مراتب را ظلم پنداشته اند و فقط زمانی عدل را محقق می دانند که هیچ موجودی بر موجودی دیگر برتری نداشته باشد و خوبی و بدی هر دو اقتضایی مشترک داشته باشند و علی الخصوص خود فرد هم بدون داشتن اسباب بزرگی از طرف عالم خلقت در بالاترین درجه ای که فرد دیگری تصور می شود که بدان رسیده است قرار گیرد تا عدالت تحقق یابد وگرنه طبیعت ظالمانه عمل کرده است. بر این اساس در عالم خارج هیچ گاه برتری موجودی بر موجود دیگر پذیرفته نیست.
حال آنکه این عدالت نیست بلکه تساوی در غیر جایگاه خود ظلم محسوب می شود. تعریف عدالت در فرهنگ اسلامی و علوی قرار دادن و قرار گرفتن هرچیزی در جایگاه برحق آن است نه تساوی همه چیز باهم[2]. خداوند بدی را با خوبی و نقص را باکمال و تقوا را با فسق یکی نشمرده است و هرچیزی را در جای خود قرار داده است و انسان هم موجودی است که می تواند از اعلی علیین تا درک اسفل السافلین جایگاه عادلانه خود را با دست خود مشخص نماید.
تفاوت بین خالق و مخلوق
پیش از هر چیز باید توجه داشته باشیم که خداوند مخلوقات را از سر عشق به ظهور جمال خویشتن در حالی که هیچ نبودند آفرید[3] و به آنان وجود بخشید و در اوج این آفرینش انسان را قرار داد و از روح خود در او دمید [4] و از جمال خود به او صورت بخشید[5].
بنابراین رابطه بین انسان و خدا و رابطه بین عدم و وجود، اساساً از طرف خداوند (وجود محض) شروع شده و همچون موهبتی بدون در خواست واقع شده است:
لذت هستی نمودی نیست را
عاشق خود کرده بودی نیست را
مانبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفته ما می شنود[6]
لذا از اساس باید گفت: وجود اعتباری انسان در عرض وجود خداوند نیست. حال برخی این موهبت عظیم را (که در وهله اول و در مقام تکوین اجباری بوده است) با اختیار پذیرفته اند و تا ابد خشنود از این رابطه اند و برخی نیز نسبت بدان منکر شده و در واقع منکر خویشتن و خدای خویش شده اند هرچند در نهایت از طریقی غیر از طریق آسان و فطرتی مستقیم به این حقیقت پی خواهند برد.
بنابراین نخستین شبهه جبر که در ذهن انسان سابقه داشته و دارد جبر بودن است. چرا که عدم با اراده وجود موجود شده است نه به اراده خود. این یک حقیقت غیر قابل انکار است که انسان در دریافت این موهبت اساسا در ذات خود چیزی نبوده که اختیاری هم داشته باشد. ولی تعبیر مومن و عارف از این حقیقت « عشق بدون تردید وجود به عدم» (خدا به خلق) است و تعبیر کافر و منکر هم «جبر وجود». بنابراین ذات این پذیرش امری اختیاری و مربوط به انسان است و می تواند منکر آن بوده یا نسبت به آن اکراه داشته باشد:
«ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعینَ»[7]؛ سپس به آسمان پرداخت که به شکل دود بود، به آن و به زمین گفت: بیائیدبا میل یا اجبار، گفتند: آمدیم با رغبت.
فیّاض علی الاطلاق و نظام احسن
چون خداوند سرمنشا هر کمالی است و عالم را از سر جود و عشق و محبت و نمایندن جمال و فیض خود آفریده است بنابراین در فیض پاشی و هستی بخشی هیچ بخلی برای او متصور نیست. این فیاضیت مطلق خداوند در قبال عالم و آدم همان فیض بخشی وجود محض است در قبال نیستی و عدم و از این دیدگاه (درک رابطه وجود با عدم) نظر الاهی برتمام عالم که آینه اوست نظری علی السویه و در کمال استواء است، اما تفاوت در آینه ها و قابلیت هاست.
آنچه خداوند با خواست نخستین خود آفریده است آینه ای است تمام نما و بی نقص که همان آدم کلی یا حقیقت نور محمدی است. اما بعد از این آینه کامل و واحد که مظهر احدیت و کمال عبودیت است فیض او منقطع نگردیده و هرچند که الواحد لایصدر منه الا الواحد اما قطع فیض، شان فیاض علی الاطلاق نیست. از این روی هنگامه کثرت بر انگیخته شد و هر مبتدی و ناقصی که امکان وجودی فرضی داشت موجود شد تا به وجود حقیقی و کمال خدائی دست یابد.
تفاوت در قابلیات و ممکنات برخواسته از رابطه عدم با وجود است نه وجود با وجود. توضیح عبارت اینکه آنچه از تفاوت مقامات که ملاحظه می شود بر خواسته از جهت الاهی نیست و ثانیا این گونه نیست که موجوداتی در عالم باشند و سپس خداوند به هریک مقامی بدهد و بطور تبعیض برخی را بالاتر از دیگری قرار دهد؛ این تصوری است باطل. بلکه جز خدا هیچ موجودی در حقیقت امر نیست و خداوند در ذات فیاضیت و اراده اصلی خود جز کامل نمی آفریند و اراده نمی کند ولی چون در کثرت هم نظری می کند و تا کمترین درجه ای از قابلیات که امکان و قابلیتی هرچند ضعیف داشته باشد را از سر فیض و جود به عرصه امکان می آورد و توجهی به نقص او نمی کند بنابر این هنگامه کفر و ایمان و دعوای جبر و اخیار هم بر پا شده است:
«خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصیمٌ مُبینٌ»[8]؛ انسان را از نطفهاى آفرید و اینک به دشمنىِ آشکار برخاسته است.
خداوند به نقص قابلیات نمی نگرد حتی اگر بعد از وجود با خود او دشمنی کند بلکه به کمال خود می نگرد تا هر موجودی فرصت درک فیض و محبت او را داشته باشد. پس چگونه سزاوار است که مخلوق دعوی وجود داشته باشد و تهمت تبعیض را بجای اینکه بر مرتبه نقص در پذیرفتن فیض حمل کند و در صدد قبول آن باشد بر خود فیاض علی الاطلاق متوجه سازد.
همین مطلب تفاوت دیدگاه انسان با شیطان را مشخص می سازد و راز خلیفه بودن انسان هم آشکار می شود چرا که یکی خود را سزاوار هیچ هم نمی داند اما دیگری در عرض خدا دعوی جبر می کند و خداوند را مسبب گمراهی و میل خود به غرور و جهالت می شمارد که: اگر خدا می خواست او را هم به کمال می رساند[9] پس کوتاهی و تبعیض از جانب خدا بوده است. حال آنکه خداوند را با هیچ کس خویشی و نزدیکی نیست و هر حقی را حقیقتی است هر دعویی امتحانی همراه خود دارد:
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
وررنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست[10]
شبهات موضوعی و اثبات قانون عدل
بعد از تبین مبانی این بحث و یقینی شدن و ایمانی شدن آن در وجود انسان، سوالات بسیاری که در عالم کثرت و تقدیرات مطرح می شود پاسخ خود را خواهد یافت و بعد از تامل به محمل صحیحی منتهی خواهد شد هرچند درک بسیاری از جزئیات امور از قدرت درک انسان عادی فراتر است:
وقتی از حضرت علی (ع) در مورد سر «قَدَر» سؤال شد فرمودند:
« طَرِیقٌ مُظْلِمٌ فَلَا تَسْلُکُوهُ وَ بَحْرٌ عَمِیقٌ فَلَا تَلِجُوهُ وَ سِرُّ اللَّهِ فَلَا تَتَکَلَّفُوهُ»[11]؛ راهی است تاریک که در آن گام برندارید و دریائی است عمیق که در آن وارد نشوید و سرّ خداوند است که در مورد آن خود را به تکلف نیاندازید.
نکاتی در باب حکمتِ مقاماتِ وجودی
الف)مواهب الاهی:
1- موهبت وجود
همچنان که گذشت موهبت وجود عظیم ترین مواهب است که عطائی از طرف خداوند بوده و بدون اینکه عدم استحقاق ذاتی آن را داشته باشد. انسان (آدم کلی و انسان کامل) این موهبت را تا حد آینه شدن برای جلال و جمال الاهی با اختیار پذیرفته است و همه دیگر مخلوقات هم مسخر اراده او شده اند. اما انسان های گمراه و سرگشته دربرابر این موهبت و مسئولیت ناشی از آن جانب انکار را در پیش گرفته و با اکراه در این مسیر طی طریق می کنند و در واقع برخلاف ذات خود حرکت می کنند که سراسر عذاب و نفاق است.
2- مقامات موهبتی (غیر اختیاری)
یکی از شبهاتی که در ذهن بشر وجود داشته سازگاری مقامات موهبتی متفاوت، با عدل خداوند است.
به عنوان نمونه؛ چرا ملائکه مقدسند و بهشتی و انسان در معرض گناه و شهوات مادی و حسی و احتمال ابتلا به عذاب؟ چرا رسالت به برخی انسانها اعطا شده اما برخی دیگر از این موهبت برخوردار نیستند؟ چرا برخی انسانها صورتی زیبا دارند و برخی فاقد آن اند؟ و هزاران مورد دیگر که به شمارش نمی آید؟ این چگونه با قانون عدل در عالم خلقت سازگار است؟
ما قبلا مبانی این بحث را بصورت فلسفی بیان کردیم که هرچه هست این تفاوتها به مرتبه ذات خداوند نمی تواند منسوب باشد بلکه حیثیت قابل (پذیرنده فیض) است که نور واحد را در تجلیات به اشکال مختلف بازتاب داده است و باز این از لطف خداوند بوده است که حتی به مرتبه ضعیف و ناقص از لحاظ وجود هم فرصت کمال داده است و مهر خود را دریغ نفرموده است. و اعطای این مواهب نیز علاوه بر اینکه از سر جود بوده اما خود این هم حکیمانه و عادلانه بوده است.
بنابراین وقتی به یقین دانستیم که پاسخ چرائی این نواقص و تفاوتها را باید در مخلوقات و در خودمان جستجو کنیم حال به تامل بیشتری در مورد کیفیت آن می پردازیم:
همچنانکه گذشت موهبت هایی که از طرف خداوند اعطا شده فاقد دلایل حکیمانه و از سر عبث و تبعیض نیست؛ یا این موهبت ها در قبال مسئولیت هایی به مراتب دشوار تر اعطا شده است، و یا همین مواهبِ به اصطلاح غیر اختیاری از طرفی دیگر باعث محدودیت هایی در آن موجود شده است. مثال های مشخص برای این دو مورد همان پیامبران تشریعی و ملائکه هستند. مجازاتی که خداوند در صورت تخلف برای پیامبران صاحب وحی فرشته ای (جبرئیلی) قرار داده است بسی بالاتر از عذاب انسانها عادی است :
«و لو تقول علینا بعض الاقاویل لاخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین فما منکم من احد عنه حاجزین»[12]؛ و اگر (محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم) از دروغ به ما برخى سخنان را مىبست، محققا ما او را (به قهر و انتقام) از یمینش مىگرفتیم. و رگ قلب را قطع مىکردیم و شما هیچ یک بر دفاع از او قادر نبودید.
همچنین همین انبیاء مقامات بالاتری نیز داشته اند که بطور اختیاری خود آن را درخواست کرده و در این راستا بلایای بزرگی را هم به جان خریده اند و مصائب اولیای الاهی در ظاهر و باطن هیچ گاه قابل مقایسه با انسان های دیگر نبوده است.
می دانیم که همواره قرب الاهی هم پای بلایا اعطا شده و از همین روی ملائکه به جایگاه انسان در قرب الاهی نرسیده اند و مقرب ترین بندگان در پیشگاه خدا که حضرت محمد (ص) و خاندان معصومین او هستند با اختیار خود بالاترین امتحان های الاهی را متوجه خود ساخته اند که هیچ انسانی با اختیار خود چنین بلایائی را نپذیرفته و بیهوده نیست که علی (ع) در خانه خدا متولد شد و به امام حسین مقام شفاعت اعطا شد و حضرت فاطمه سرور زنان عالم گردید. مطالعه زندگی نامه این بزرگان نشان می دهد که هیچ مقامی بدون علت اعطا نشده است.
هرکه در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند
این امر در مورد مسیح هم دقیقا صدق می کند مصائبی که آن حضرت نیز با اختیار خود آن را پذیرفته اند به اندازه مقامات ایشان بوده است و اگر گمان کنیم که این گونه نبوده در غفلت و بی خبری هستیم. مصائب مسیح بنابر عقیده اسلام که ایشان را زنده می دانیم کمتر از عقیده مسیحیان نیست که معتقدند به شیوه فجیعی مصلوب شده است. چرا که مصلوب شدن تنها مدتی کوتاه است و بعد از آن رهائی از زندان دنیا؛ اما تا هزاران سال همچون امام زمان شریک دردهای انسان بودن به مراتب امتحانی بزرگتر بوده است. و این مطلب را اهل معرفت به خوبی می دانند. که هجر از مرگ سخت تر است.
این سخن در مورد تمامی موهبت ها صدق می کند برای نمونه در مورد موهبت زیبائی، قدرت، ثروت و... می دانیم که هیچ کدام از اینها خالی از امتحانات نبوده و چه بسا انسائی که از این امتحانها سربلند بیرون نیامده و در ورطه هلاکت ابدی گرفتار شده اند. این امر در مورد مقامات معنوی هم صدق می کند همچنانکه گفته اند : المخلصین فی خطر عظیم.
بنابراین، قانون لا یتغیر عالم هستی این است که تا چیزی را از دست ندهی چیزی بدست نخواهی آورد؛ «لیس للانسان الا ما سعی» و «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون».
از این روی به درستی روشن می شود که چگونه تفاوتها عین عدل هستند و نه منافی آن و هرکسی باید این مطالب را در درون خود دریابد و با این درجه از درک است که می تواند مسئولیت وجودی خود را دریافته و آمادگی دریافت وجودی برتر را بیابد و از زندان جبرهای خود ساخته رها شود.
3- موهبت اختیار (گوهره عشق)
می دانیم که انسان در حد بالائی از اختیار که مستلزم خلافت الاهی او است واقع شده که از آن تعبیر به امانت الاهی نیز شده است و این مقام است که مقام اصلی انسان و علت برتری او بر تمام مخلوقات جهان می باشد، همچنان که در قرآن کریم می فرماید: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ إِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا»؛[13] همانا ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، ولی از برداشتن آن سر باز زدند و از آن ترسیدند و آدمی آن را برداشت و او ظالم و نادان است».
عرفا این امانت را عشق نامیده اند که وجه تمایز اصلی انسان است همچنانکه زمینه واجب عشق الاهی هم همان اختیار است نه اکراه و اجبار. بنابراین مقاماتی که حاصل اختیارند بسی بالاتر از مقامات موهبتی هستند و گفتیم که اوج مقامات انبیاء و اولیاء هم برخواسته از اختیار خود آنان بوده است.
وجود اختیار هرچند مستلزم آن است که امکان لغزش و گمراهی نیز فراهم باشد ولی ارزش ذاتی آن به حدی است که انسان را لایق خلافت الاهی ساخته است.
ب) مقامات و معجرات در دوران کودکی
«قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیًّا».[14]
چرا حضرت عیسی از همان کودکی خود را عبد الله معرفی کرده است آیا این به معنای نیل به مقصد بدون تلاش و اختیار نیست؟
نکته اصلی در این باب این است که این اعلام از زبان آن حضرت به معنای ایجاد جبری مقام عبودیت از طرف خداوند نیست چرا که اعلام غیر از تحقق عملی است. به عنوان نمونه مقامات بسیاری از انسانها حتی قبل از تولد از طریق رویا و غیره پیشگوئی شده است اما آیا این به معنای عدم اختیاری بودن مقامات این شخص خواهد بود؟
این شبهه همان شبهه مشهور مبنی بر توهم تعارض بین علم الاهی و اختیار انسان است. خداوند از طریق علمی که دارد می داند که چه کسی با اختیار خود به چه مقامی خواهد رسید لذا در صورتی که حکمتی در بین باشد (مثلا نیاز به معجزه یا اتمام حجت بر مردمان و....) این علم را در هر زمانی که بخواهد آشکار می کند اما این علم سبب ایجاد این مقامات نیست.
جمله ای در متن این سوال مطرح شده که می گوید: «دلیلی نداشت که خداوند برای نجات مادر عیسی کودکی در گهواره را به مقام عبودیت الاهی برساند» ؛اشاره به همین بحث دارد. بنابراین این گونه نیست که خداوند صرفا برای نجات مریم و بدون هیچ ارزشی حقیقی در خود حضرت عیسی (که در آینده چنین ارزشی در عیسی به خوبی آشکار خواهد شد) او را به آن مقامات رسانده باشد. بر اساس این گمان باطل ؛ خداوند چون قادر بر هرکاری است بنابراین بدون حکمت و استحقاق فقط از سر اینکه هرچه پیش آید انسانها را به مقامات می رساند و برخی را هم به این مقامات نمی رساند! ابطال این گونه توهمات از مطالب پیشین کاملا روشن شده است.
بنابراین دلیل عبد خدا بودن حضرت عیسی داشتن چنین قابلیتی بود که در طول عمر خود با تحمل رنج های بسیار آن را به اتمام و اثبات رساند از جمله اینکه به حداقل نعمت های دنیوی اکتفا کرد و هرگز برای خود خانه ای نساخت و زاهدانه ترین زندگی را در بین مردم سپری کرد و از خودن نان گندم هراسان بود مبادا که از عهده شکر آن بر نیاید . بنابراین آن واقعه کودکی نیز فقط معرفی چنین استحقاقی بود. هرچند حکمتی هم در این کار نهفته بود ولی می دانیم که حکمت غیر از علت است.
نظر متکلمین
متکلمین نیز در پاسخ این شبهه (معجزات کودکی) و زمان تکلیف معصومان از طرق مختلفی وارد شده اند و وجوه قابل اعتنائی نیز ارائه داده اند:
1- ملاک عصمت (و سایر مقامات انبیاء) «علم و اراده» است که متفرع بر شأنیت و لیاقت تکلیف و مسئولیت پذیرى است و این هر دو در طفولیت وجود ندارد. اما این مسأله عمومیت ندارد چرا که علم و اراده، هم در زمان طفولیت هست و هم در زمان بزرگسالى هر چند از لحاظ شدّت و ضعف متفاوت باشند. همچنین زمان تکلیف و مسئولیتپذیرى، نسبت به انسانهاى مختلف متفاوت است چنان که حضرت عیسى (ع) در زمان نوزادى مىفرماید: «قال انى عبدالله آتانى الکتاب وجعلنى نبیّا» «[کودک (حضرت عیسى)] گفت: منم بنده خدا، به من کتاب داده و مرا پیامبر قراردادهاست»[15]
بنابراین هر چند عصمت، متفرع بر تکلیف است اما زمان خاصى نمىتوان براى آن تعیین کرد بلکه زمان تکلیف در انسانها، متفاوت است و آن گونه که از شواهد یاد شده به دست آمد، برخى از آدمیان در سنین طفولیت، مکلّف و عهدهدار مقامات و مسئولیتهایى مىشوند.[16]
2- « اللّه اعلم حیث یجعل رسالته»؛ خداوند بهتر مىداند رسالتش را کجا قرار دهد[17].خداوند مقاماتی را برای انبیاء و ائمه در سنین کودکی بیان داشته است ولی این ویژگى ها هنگام به عهده گرفتن مسئولیت براى امامان (ع) محسوس مىشود چنان که درباره امام هادى (ع) مىخوانیم: «یکى از یاران ایشان به نام «هارون به فضیل» در کنارشان بود که ناگاه امام فرمودند: «انالله و انا الیه راجعون» ابى جعفر [امام جواد (ع)] در گذشت. به حضرت عرض شد: از کجا دانستید؟ فرمود: در برابر خدا فروتنى و خضوعى در دلم افتاد که برایم سابقه نداشت.[18] یعنی هرچند که امام از همان کودکی دارای این مقام بوده و حتی پیش از تولد نص امامت شامل حال ایشان بوده است اما تحقق آن منوط به شرایطی بالفعل در آینده است. درمورد مثال حضرت عیسی هم می توان همین استدلال را مطرح نمود.
پی نوشتها:
[1] الحجر ، 39.
[2] « الْعَدْلُ یَضَعُ الْأُمُورَ مَوَاضِعَهَا» نهج البلاغة،ص437، انتشارات دار الهجرة.
[3] «کنت کنزا مخفیّا، فأحببت أن اعرف، فخلقت الخلق» سید حیدر آملی، جامع الاسرار و منبع الانوار، ص 102، انتشارات علمی و فرهنگی.
[4] « ... ونفخت فیه من روحی»الحجر، 29.
[5] «خلق الله آدم علی صورته ...» مجلسی، بحار الانوار، ج11، ص111، مؤسسة الوفاء ، بیروت.
[6] مثنوی مولوی
[7] فصلت، 11
[8] النحل، 4
[9] «قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ» الحجر، 39.
[10] حافظ
[11] نهج البلاغه، ص 526، انتشارات دار الهجرة.
[12] الحاقه، 43- 46
[13] احزاب، 72.
[14] مریم، 30.
[15] مریم , 30
[16] مصباح یزدی, محمد تقی, راهنما شناسی, امیر کبیر, تهران, 1375, ص673
[17] انعام ,124
[18] اصول کافی ,ج2 ,ص812
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
آیا علوم متداول امروزی، با ارزشهای علوم اسلامی و پذیرفتهشده اسلام، منافات دارد؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
اسلام با هر علم و دانشی که موجب رشد فزایندهی عقل و تعالی روح انسانی شده و یا استفادههای حلال او از زندگی مادی را تسهیل نماید، موافق بوده و خود در جهت تبیین ساختارهای آن علم و ترغیب مردم به سوی آن پیشرو است.
از این رو برخی از علوم شکلگرفته در عصرهای مختلف مانند علوم تجربی خاص؛ نظیر فیزیک، شیمی، زیستشناسی و ... با ارزشهای علوم اسلامی و پذیرفتهشده اسلام، تقریباً مشکل اساسی ندارند. از این جهت، علومی که دقیقاند مثل ریاضیات و همین طور دانشهایی که از این علوم استفاده ابزاری میکنند؛ مانند رشتههای مهندسی و پزشکی به تبع آنها مشکل چندانی ندارند.
اما رشتههایی؛ مانند روانشناسی، جامعهشناسی، مدیریت، اقتصاد و... این علومی که به آنها علوم انسانی گفته میشود، یا به تعبیر دیگر، علومی که به آنها علوم اجتماعی میگویند؛ چون، مبانی این علوم در حال حاضر مبتنی بر یک انسانشناسی خاص در جوامع غیردینی است، وقتی به مرحلهی کارکرد میرسد در بسیاری موارد با ارزشهای اسلامی در تضاد است. اگرچه ممکن است، بدون نظر به نوع مبانی و ریشهها، برخی راهکارهای آنها که با دستورات اسلامی در تقابل نیستند نیزمورد استفاده قرار گیرند.
پاسخ تفصیلی:
اسلام با هر علم و دانشی که موجب رشد فزایندهی عقل و تعالی روح انسانی شده و یا استفادههای حلال او از زندگی مادی را تسهیل نماید، موافق بوده و خود در جهت تبیین ساختارهای آن علم و ترغیب مردم به سوی آن پیشرو است.
از این رو برخی از علوم شکلگرفته در عصرهای مختلف مانند علوم تجربی خاص؛ نظیر فیزیک، شیمی، زیستشناسی و ... تقریباً هیچ مشکل اساسی با اسلام ندارند؛ از این جهت، علومی که دقیقاند مثل ریاضیات و همین طور دانشهایی که از این علوم استفاده ابزاری میکنند؛ مانند رشتههای مهندسی و پزشکی به تبع این علوم با ارزشهای علوم اسلامی و پذیرفتهشده اسلام، منافات ندارند. چنانچه اگر این علوم در راستای ارتقا سطح فرهنگ و رفاه مردم نیز قرار گیرد، آموزههای دینی نیز آنها را مورد حمایت و تشویق خود قرار خواهد داد.
این که میگوییم مشکل اساسی ندارند؛ چون گاهی در بحثهای فیزیک (فیزیک نظری) بعضی از مسائل مطرح میشود که در واقع به مسائل اعتقادی ارتباط پیدا میکند. در آن مسائل دیدگاهی مطرح شده است که با دیدگاههای دینی منافات دارد، ولی تأثیر چندان اساسی در نظریات فیزیکی ندارد، و میدانیم که بسیاری از فیزیکدانهای بزرگ شخصیتهای معنوی بودند؛ مثل نیوتن و انیشتین، اینها آدمهای الاهی هستند و نگاهشان به دنیا نگاه الاهی است و اساساً خودشان معتقدند که دستاوردها در فیزیک نتیجهی نگاه الاهی به عالم بوده است. اما آن بخشی که اندیشمندان دینی به ویژه مقام معظم رهبری هم خیلی روی آن تاکید کردند و این یک واقعیت است، رشتههایی؛ مانند روانشناسی، جامعهشناسی، مدیریت، اقتصاد و... است. این علومی که به آنها علوم انسانی گفته میشود، یا به تعبیر دیگر، علومی که به آنها علوم اجتماعی میگویند، این علوم انسانی (Humanities) یا علوم اجتماعی (Social Sciences) مبتنی بر یک انسانشناسی خاص است؛ چرا که وقتی شما میخواهید روانشناسی بحث کنید، اول باید تفسیری از انسان داشته باشید تا بر اساس آن تفسیر بتوان در خصوص روانشناسی بحث کرد، جامعهشناسی هم بخواهید بحث کنید اول باید تفسیری از انسان داشته باشید و بعد بیایید جامعه را بحث کنید. همین طور در مدیریت، اقتصاد و... . آن انسانشناسی، (انسانشناسی سکولار) که در قرن 17 و 18 در اروپا جوانههایش زده شد و در همان دوره این علوم انسانی شکل گرفت چون مبتنی بر آن ارزشها است، وقتی میرسد به کارکرد در بسیاری موارد با ارزشهای اسلامی در تضاد است؛ به عنوان مثال ما در کشور خود اقتصاددانان فراوانی داریم، اما مشکلات ساختاری اقتصاد ما به این دلیل است که این اقتصادی که ترسیم و تعریف شده است، در یک جامعه غیردینی و بر اساس ریشهها و مبانی غیردینی شکلگرفته است؛ از این رو در یک جامعه دینی که ارزشهای دینی حاکم است، جواب گو نیست؛ به همین دلیل شما میبینید با همین علم اقتصاد کشورهای غیردینی اداره میشوند، ولی وقتی به کشور ما میآید و در مختصات دینی و فرهنگی ملت ما قرار میگیرد، ما نمیتوانیم مشکلات اقتصادی را حل کنیم؛ چون مفاهیم غیردینی مثل حرص که معیار اقتصاد است، در مفاهیم دینی ما پذیرفتهشده نیست.
با این احوال ممکن است، بدون نظر به نوع مبانی و ریشهها، برخی راهکارهای مطرحشده در علوم غربی مورد توجه قرار گیرد. زیرا بعضی از این راهکارها مانند برخی از آنچه در روانشناسی غربی برای بهبود روابط اعضای خانواده مطرح میشود، بر اساس فطرت عموم انسانها و با راهکارهای استقراء و تجربه به دست آمده است، که میتواند برای اندیشمندان دینی نیز راهگشا باشد. اما باید توجه داشت تشخیص این موارد و گزینش موارد راهگشا و کاربردی، باید توسط متخصصان دینی که در این زمینه فعالیت دارند، صورت پذیرد و از پذیرش و عمل مطلق به آنها پرهیز شود.
منبع: www.islamquest.net
توسط : مهدی گلشنی در تاریخ : یک شنبه 18 تیر 1396 ساعت: 12:42 PM
پرسش :
صفات جلال و جمال خداوند کدامند؟
پاسخ :
پاسخ اجمالی:
مقصود از صفات جمال، صفاتى است که از کمالات موجود در مرحله ذات حکایت مى کنند و مقصود از صفات جلال، صفاتى است که از تنزیه ذات از نقایص خبر می دهند.
پاسخ تفصیلی:
صفات جلال و جمال از دیدگاه کلام
مقصود از صفات جمال، صفاتى است که از کمالات موجود در مرحله ذات حکایت مى کنند و مقصود از صفات جلال، صفاتى است که از تنزیه ذات از نقایص خبر می دهند. در حقیقت صفات جمال، نشانه کمال و زیبایى است، و صفات جلال نشانه برتر بودن خدا از اتصاف به کاستى. صفات جمال مانند علم و قدرت و حیات و ... وصفات سلبى یا جلال، مانند پیراستگى از جسم ، جوهر، عرض و ....
صفات و اسماء جمال و جلال در عرفان
اسماى جلال، در اصطلاح عرفان نظرى، عبارت اند از اسمائى که از عظمت و کبریاى حق تعالی حکایت می کنند و باعث خفاى او مى شوند یا آن که موجب منع نعمتى یا کمالى در خلق اند. نظیر متکبر، عزیز، قهّار،منتقم و در عرفان عملى بر اسمایى اطلاق مى شود که تجلّى آنها باعث قبض و هیبت سالک مى شود.
اسماى جمال در عرفان نظرى اسمایى را گویند که باعث ظهور حق و اعطاى کمالى از کمالات و نعمتى از نعمت ها بر خلق مى شوند. نظیر رحیم، رزاق، لطیف و… و در عرفان عملى بر اسمایى اطلاق مى شوند که تجلى آنها مایه انس و سرور سالک مى شود.
گفتنی است که تقابل مزبور تنها در ظاهر است نه در باطن چرا که در باطن هر جلالى جمالى نهفته و در باطن هر جمالى نیز جلالى نهفته است.
منبع: www.islamquest.net
پندهای امام علی (ع)
صفحات سایت
150151152153154155156157158159>
کپی رایت وب
تمام حقوق این وب اعم از مطالب و عکس و فیلم ها متعلق به این وب می باشد و کپی برداری از مطالب فقط با ذکر منبع بلامانع است .
همسایه های ما
چاپ محتویات صفحه


